راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

گردش چند روزه

1390/11/8 16:07
نویسنده : مامان ساناز
306 بازدید
اشتراک گذاری

 

ziba 

ziba اين روزها حسابي به ما خوش گذشت و بعد از اين همه شلوغي و درس و كتاب و كار، اين چند روز يه جورايي ميشه گفت مرخصي و تفريح اجباري بود هر چند شبها دير ميخوابيديم و صبح هم زود بيدار ميشديم ولي روي هم رفته خيلي خوش گذشت و خوب بود، روز سه شنبه ما از سر كار برگشتيم خونه و بعد از اينكه غذا رو خورديم و شروع كرديم به مرتب كردن و گردگيري و جارو زدن چون قرار بود مامانا و عمه ندا و عمو نيماي راميلا بيان خونه ما به خاطر همين حسابي خودمون رو مشغول كرديم البته من از روزهاي قبل هم خونه رو جارو زده بودم و هم گردگيري كرده بودم ولي از اونجايي كه خاك دست از سر ما بر نمي داره و ساعتي روي وسايل خونه ميشينه يعني اگه الان خونه رو من گردگيري كنم به 1 ساعت نرسيده باز يك لايه خاك روي وسايل خونه نشسته، به خاطر اين من مجبور بودم كه باز گردگيري كنم و بعد از اون هم با تماسهاي متداول با عمه خانم، آخر معلوم شد كه بچه ها ميان خونه ما و از اونجايي كه قرار بود شب بريم به مادر بزرگ همسرم و دايي همسرم سر بزنيم يا بهتر بگم مهمون بازي كنيم ، تا بچه ها رسيدن يكمي استراحت كردن راهي خونه دايي همسر جان شديم راستي سر راه هم خاله لييلا رو هم سوار كرديم رفتيم حسابي هم خوش گذشت جاتون خالي راميلا خانم اولش يكمي خجالت كشيد و سر جاش نشسته بود به نيم ساعت نكشيده راه افتاد و شروع كرد به بازي كردن و شيرين زبوني حسابي همه رو گذاشت زسر كار و به پسر دايي هاي بابا اتا هم حسابي بازي كرد و سرگرمشون كرد يكي از پسر دايي هاي بابايي راميلا رو با موبايل مشغول كرد و دومي با لب تاپ و كارتون براش گذاشت و آهنگ و سومي هم عروسك بهش داد خلاصه ما تقريباً 2 ساعتي اونجا نشستيم و بعد هم راه افتاديم به سمت خونه، از اونجايي كه راميلا خانم حسابي خودش رو خسته كرده بود تا نشستيم توي ماشين روي پاهام و توي بغلم خوابش برد زو چون ما هنوز شام نخورده بوديم و راميلا هم چيزي نخورده بود تا رسيديم سعي كردم بيدارش كنم تا يه غذايي بخوره و بعد بخوابه به اين خاطر يكمي بداخلاق شد تا ما شام رو آماده كرديم و غذا رو خورديم و بعدش جمع كرديم ساعت حدوداي 3 شد صبح روز بعدش هم بلند شدم كه صبحانه رو آماده كنم كه بچه ها كه بيدار شدن بشينيم صبحانه رو دور هم بخوريم و بعد از اون هم عمو و عمه تصميم داشتن با خاله لييلا برن تا جايي كه كمي خريد كنن، تو اين فاصله من هم دست به كار ناهار درست كردن شدم و غذا رو آماده كردم بعد هم به خاله لييلا و عمو مييران هم گفتيم كه بيانو دور هم باشيم خيلي خوش گذشت از همه بهتر اين بود كه شب هم شام دعوت بوديمو قرار بود بريم خونه يكي از اقوام، ما هم دعوت كرده بودن ولي چون تازه خونشونو گرفته بودنو ما هم نرفته بوديم منو همسرم هم تصميم گرفتيم كه بريم يك كادو بگيرم براي خونشونز، گرفتيم خوابيديم تا بعد از ظهر بريم براي خريدن كادو، از اونجايي كه روز قبلش خوب نخوابيده بوديم و تا ناهار و خورديم تقريباً ميشه گفت عصر شده بود و ما تازه رفتيم خوابيديم من هم كمي كسالت داشتم به همسرم گفتم نمي تونم بيام مهماني حالم خوب نيست اونهم گفت باشه اشكالي نداره، تو اين فاصله همه رفته بودن مهماني ولي تقريباً يكي و دو ساعت بعد خانم ميزبان اس ام اس دادو يه جورايي تهديد كرد كه اگه نريم خيلي خيلي ناراحت ميشه و ديگه هم خونه ما نمياد من خيلي ناراحت شدم و هم همسرم كه چرا نرفتيم ولي خوب من كه نميتونم از مشكلات خودم به كسي حرفي بزنم به خاطر همين دلمو زدم به دريا گفتم باشه آماده شديم زديم بيرون تا يه كادويي بخريم زو بعد راهي مسير خونه اين آشنامون بشيم ولي چون دير وقت بود هر چي تاب خورديم مغازه ها تعطيل كرده بودن و نتونستيم كه چيزي بخريم و حسابي شرمنده شديم تو اين فاصله از خونه مرتب تماس مي گرفتن ميگفتن كه كجايي پس نيومدين ما هم مجبور شديم دست خالي بريم و من خيلي خيلي خجالت كشيدم zibaاين چيزها خيلي مردها رو اذيت نميكنه ولي من خيلي ناراحت و شرمنده شدم يه جورايي خيلي خودم رو خوردم كه چرا دست خالي رفتم مهموني خلاصه ميزبان هم به خاطر اينكه ما شرمنده تر نشيم زحسابي استقبال كردزو ما هم كمي راحتر شديم، اون شب خيلي خيلي خوش گذشت حسابي هم يك سري از داستانها و ماجراهاي قديم رو تعريف كردنو ما هم كمي خنديديم و بعد راه افتاديم اومديم به سمت خونه روز دوم هم ما تقريباً تا ساعت 3:30 صبح بيدار بوديم بعد از اون هم صبح روز بعدش چون مامانا با چند تا از آشناها تصميم گرفتن برن براي مراسم به همين دليل قرار ديدن هم از خونه ما بود از يك طرف ديگه عموي و زن عموي راميلا هم با خاله همسرم و مادر هم عروسم هم صبحش اومدن خونه ما تا بقيه برسنو با هم راه بيافتن تو اين فاصله من بعد از پذيرايي از مهمانها چون ( اولين بار بود اومدن خونه ما منظورم مادر هم عروسم و خاله همسرم است ) يه جورايي هول شدم يا بهتر بگم به خاطر اينكه اول صبح اومده بودن و بار اولشون بود به خاطر اينكه همه چي به نحو احسن باشه خيلي نگران شدم، تو اين فاصله وقتي پذيرايي كردنم تمام شد فرصت پيدا كردم كه صبحانه رو آماده كنم، حسابي هم بابت صبحانه آماده كردن خجالت كشيدم چون آقا نيما خيلي وقت بود بيدار شده بود و بنده خدا تو پذيرايي كردن تازه كمك من هم كرد و هيچي هم نگفت بعد از اون هم عمه ندا چون شب قبلش كمي حالش بعد بود اون زمان خواب بود وقتي صبحانه آماده شد آقا نيما رفت بيدارش كرد و نشستيم صبحانه خوردن كه بعدش هم مامانا اينا با عمو اينا راه افتادن رفتن مراسم و بعد از اون هم بچه ها تصميم گرفتن كه بريم به سمت شوشتر چون خيلي دوست داشتن برن شوشتر و آبشار شوشتر رو ببينن به همين دليل تا كارهامونو انجام داديمو و ناهارمونو خورديم بعد تصميم گرفتيم بعد از ناهار بريم كه بعد از ناهار يكي يكي مشغول كارهاي شخصي شديم و بعد تا راه افتاديم ساعت 6 بعد از ظهر شده بود، توي راه راميلا خانم از خستگي خوابش برد zibaما رسيديمو يكمي خريد كرديمو بعد از اون هم رفتيم سمت آبشار شوشتر كه اونجا هم خيلي خيلي قشنگ بودو حسابي هم خوش گذشت فكرش رو بكنيد كه به ما اينهمه خوش گذشت به راميلا چقدر خوش گذشته بعد از اون هم راه افتاديم به سمت خونه كه راميلا از اول راه تا زماني كه برسيم خونه فقط توي ماشين رقصيد و شيرين زبوني كرد .

ziba

پسندها (1)

نظرات (9)

نگین مامان رادین
9 بهمن 90 11:27
سلام رامیلا جونم ،دلم برات لک زده بود عروسکم،خوشحالم که بهتون خوش گذشته ایشاالله همیشه شاد باشید


سلام عزیزم مرسی از لطفتون .
مامان ملینا
9 بهمن 90 13:32
سلام مامان رامیلای عزیز.واقعا خسته نباشی چقدر مهمون و مهمونی بازی بود.ان شالله همیشه به شادی در کنار هم باشید.رامیلا رو هم از جانب من ببوسش.


سلام عزیزم متشکرم لطف دارید .
بهار(مامانی شهراد)
9 بهمن 90 17:49
❀سلام عزیزم✈زود با این هواپیما بیا پیشمون

سلام گلم مرسی و چشم .
مامان مانی
10 بهمن 90 9:57
سلام همیشه به گردش ..... شاد باشید عزیزم ....
مامان رهام
10 بهمن 90 12:03
راميلا خانوم هميشه به گردش و شادي.اميدوارم هميشه خوش و خرم باشيد.
مامان رهام
12 بهمن 90 10:05
سانازجون نيستيد دلمون براتون تنگيد


مرسي عزيزم زير سايه تون هستيم راستش دور امتحاناتم هستم وقت نميكنم زياد سر بزنم .
مامان پارسا
12 بهمن 90 11:57
سلام رامیلا جان به مامانی بگو بی زحمت لطف کنن و اسم شهرتون رو به ما بگن آخه اسم دوستای پارسا رو با شهرشون ثبت می کنیم.مرسی-


سلام گلم چشم ما در شهر اهواز زندگي مي كنيم .
مامانی درسا
13 بهمن 90 18:25
عزیز خاله حسابی بهت خوش گذشت . همیشه شاد باشی .


سلام درسته خاله جان واقعاً خوش گذشت, جای شما خالی .
مامان علی مرتضی
19 بهمن 90 15:22
سلام ساناز جون راجب پیشنهادت فکر کردم پیشنهاد خوبی بود ولی من تولدو خیای کم خرج میگیرم همش به 30 تومن هم نمیرسه ...چون اولین تولدشه دوس دارم یه یادگاری هرچند کوچیک، ازش داشته باشم و انشالله سال دیگه بتونم بهتر بگیرم من از لطف شما واقعا ممنونم.بوس واسه دخمل خاله


سلام عزیزم خواهش میکنم انشاءا... به سلامتی خوش بگذره, مبارک باشه .